آیا هیتلر «چپ» بود و استالین «راست»؟

چپ ایرانی، در همه اشکال خود، در۱۳۵۷ با ائتلاف با راست مذهبی فریب خورد یا خود را فریب داد

تصاویر هیتلر و استالین با پرچم‌های صلیب شکسته و داس‌وچکش/آرشیو-ایندیپندنت فارسی

در هفته‌های اخیر، پیوستن بعضی شخصیت‌ها و گروه‌های سیاسی‌ــ‌اجتماعی که به‌درستی یا نادرستی چپ خوانده می‌شوند، به جنبش پادشاهی مشروطه برای دوران گذار، بحث‌های فراوانی برانگیخته است. بعضی شرکت‌کنندگان در این بحث تاکید می‌کنند که هیچ فرد یا گروهی نمی‌تواند خود را چپ‌گرا بخواند و در همان حال از پادشاهی در هر شکل آن، حتی برای مدتی به‌عنوان دوران گذار، حمایت کند. 

یکی از شاعران خود چپ‌نمای ما حتی خشم خود را از رفقای پیشین خود در یک قصیده عرضه می‌کند که در آن، چپ‌گرایان خواستار همکاری با پادشاهی‌خواهان، به‌عنوان پست‌ترین موجودات، شلاق می‌خورند.

اما آیا این عکس‌العمل‌ دراماتیک توجیه‌پذیر است؟ نخست باید ببینیم که منظور از «چپ» چیست. برای شاعر موردبحث ما، چپ بودن یعنی دشمنی با پادشاهی. اما این توصیف نیز قابل‌ بحث است، زیرا چپ‌گرای ما فقط با پادشاهی در ایران مخالف است و مشکلی با پادشاهی در بریتانیا یا کامبوج ندارد. متاسفانه در اینجا نیز نمی‌توان توقف کرد، زیرا چپ‌نمای گرامی ما برخلاف احمد شاملو به طور مثال، مخالف کل پادشاهی در سراسر تاریخ ایران نیست. او حتی ممکن است یکی دو بیت در تحسین از رضاشاه کبیر نیز بسراید. پس دشمنی او محدود می‌شود به محمدرضاشاه پهلوی. به عبارت دیگر، آنچه در اینجا مطرح است، نوعی بیماری روانی یا عقده است نه یک مکتب سیاسی جدی. 

سپس ببینیم اصطلاح چپ از کجا آمد؟ منشا این اصطلاح مجلس مردمی (کنوانسیون) قرن هجدهم است که در جریان انقلاب کبیر فرانسه تشکیل شد. در آن مجلس، دو جناح بزرگ انقلابی یعنی ژاکوبن‌ها از یک طرف و مونتانیارها از سوی دیگر به ترتیب کرسی‌های سمت چپ و سمت راست سالن بزرگ مجلس را به خود اختصاص داده بودند.

ژاکوبن‌ها یعنی آنان که سمت چپ می‌نشستند، خواستار نابودی کامل کلیسا و مذهب و نهاد پادشاهی و اشرافیت بودند و اصرار داشتند که ایجاد جمهوری آرمانی آنان بدون صدور انقلاب و برافکندن همه نظام‌های پادشاهی در اروپا میسر نخواهد شد. گیوتین، ماشین سر بریدن، علامت ژاکوبن‌ها بود. در طی نزدیک به ۲۰ سال صدور انقلاب، کشتار در داخل و جنگ ژاکوبن‌ها به بخش بزرگی از آرمان‌های خود رسیدند. کلیسا مهار شد، اشرافیت پراکنده گردید و بسیاری از پادشاهی‌های اروپا سرنگون شدند. اما کسی که این آرمان‌ها را تحقق بخشید، یعنی ناپلئون بناپارت، در همان حال ژاکوبن‌ها و همراه با آنان کل انقلاب و آرزوی جمهوری را به گورستان تاریخ فرستاد.

مونتانیارها که سمت راست می‌نشستند، معتقد بودند که انقلاب اگر در جایی متوقف نشود، تبدیل خواهد شد به دشمن انقلاب‌ــ اژدهایی که دم خود را می‌گزد. آنان مخالف صدور انقلاب با جنگ بودند و مهار کردن کلیسا را در حد کنار گذاشتن کشیشان حرفه‌ای متعهد به پاپ در رم کافی می‌دانستند. به عبارت دیگر، ژاکوبن‌ها جنبه ویرانگر انقلاب و مونتانیارها فانتزی سازندگی در چارچوب انقلاب را معرفی می‌کردند. 

برچسب «چپ» سپس برای توصیف شورش «کمون پاریس» در ۱۸۷۱ میلادی به کار رفت. کمونارها نیز خواهان جلوگیری از بازگشت نظام پادشاهی مشروطه و نابودی اشرافیت نوساخته در دوران ناپلئون اول و سوم بودند. مارکس و انگلس با انتشار «منشور کمونیست» خود برچسب سوسیالیسم را برای همه نیروهای مخالف وضع موجود در اروپای آن زمان ترویج کردند.   

اما به کار بردن این برچسب به معنای تصدیق گرفتن از مارکس و انگلس نبود. مثلا برادران باوئر در اتریش خود را سوسیالیست می‌خواندند، اما مارکس و انگلس از آنان به‌عنوان سگ‌های نگهبان بورژوازی یاد می‌کردند. 

بعدها جنگ برچسب‌های چپ و راست به اشکال دیگر ادامه پیدا کرد. کارل کائوتسکی و فردیناند لاسال رهبران بین‌المللی سوسیالیست بودند. اما لنین که بین‌الملل خود را تشکیل داد، آنان را سرسپردگان راست‌گرای بورژوازی می‌دانست. در همان حال، پیروان کائوتسکی و لاسال در سپهر سیاسی آلمان آن زمان، نماینده چپ‌گرایان شناخته می‌شدند.

در دوران استالین در اتحاد شوروی، کسانی مانند زینوویوف، کامنف، بوخارین و رادک که خواستار اجرای برنامه اقتصادی نو لنین‌ــ  معروف به NEPــ بودند، به‌عنوان راست‌گرایان ضدانقلاب محاکمه و اعدام شدند. در همان حال  لئون تروتسکی، بنیان‌گذار ارتش سرخ، استالین را «سگ هار راست‌گرایان» می‌خواند، زیرا دیکتاتوری که جانشین لنین شده بود، از «سوسیالیسم در یک کشور» یعنی از صدور انقلاب سخن نمی‌گفت. در حالی که هواداران تروتسکی مبلغ «انقلاب جهانی بی‌پایان» بودند.

کمی شلوغ شد، نه؟ دیدیم که برچسب‌های راست و چپ را می‌توان به شکل‌های گوناگون به کار برد. انگلس پیش از دیگران متوجه مشکل شده بود. او یادآور شد که احزاب را نمی‌توان فقط بر اساس نام یا ادعای مسلکی شناخت و به داوری کشید: «‌به جای آنکه بپذیریم که هستند آنچه خود می‌گویند، ببینیم چه می‌کنند!»

در دهه‌های پایانی سده نوزدهم و آغاز سده بیستم، کوشش‌های بیشتری برای تعریف راست و چپ صورت گرفت. سیاست‌شناس آلمانی شلگل (‌Schlegel‌) در «پژوهشی درباره مفهوم جمهوریت» نظام جمهوری را نوعی راست‌گرایی معرفی کرد، زیرا جمهوری مدعی است که آخرین و بهترین شیوه حکومت بر جوامع انسانی را یافته است، و به قول هگل، لغت «پایان» را در پایان تاریخ قرار داده است. بدین‌سان اگر جمهوریت به معنای نقطه پایان تکامل است، باید پذیرفت که سدی است در برابر تجربه و خطا و در نتیجه ترقی و تعالی.

اندک‌اندک برای بسیاری از سیاست‌پژوهان ترقی‌خواهی به‌عنوان خصلت ممیزه چپ ارائه شد. انسان می‌بایستی همه شرایط زندگی خود را مدام با دید انتقادی بررسی کند و ببیند کدام بخش را می‌توان بهتر کرد و کدام بخش را می‌بایست به زباله‌دان تاریخ افکند. بر این اساس، انقلاب کبیر فرانسه بار دیگر معیاری شد برای تعیین چپ و راست. ترقی‌خواهان، لیبرال‌ها، سوسیالیست‌ها و کمونیست‌های خارج از دایره تسلط شوروی خود را وارثان ژاکوبن‌ها می‌دانستند و در همان حال محافظه‌کاران و ملی‌گرایان در نقش وارثان مونتانیارها ظاهر شدند. 

کوشش برای تعریف چپ و راست در سال‌ها پس از جنگ جهانی دوم، در مسیری تازه قرار گرفت. در این مسیر، چپ برچسب افراد و احزابی شد که خواستار مالکیت عمومی ابزار تولید، توزیع و مبادله، برنامه‌ریزی اقتصادی دولت و کنترل محتوای آموزش عمومی بودند. پرچمداران این تعریف جدید احزاب سوسیال دموکرات اروپایی بودند که فکر می‌کردند آرمان‌های مترقی را نه از طریق انقلاب بلکه از راه پیروزی در انتخابات می‌توان تحقق بخشید.

مشکل این بود که احزاب موردبحث با راهی دشوار برای رسیدن به قدرت حکومتی روبرو بودند. احزاب کمونیست حتی آنان که کم‌وبیش استقلال کلی از شوروی داشتند، هرگز نتوانستند از طریق انتخابات به قدرت برسند. احزاب سوسیالیست و سوسیال‌دموکرات نیز برخلاف انتظار، در کشورهای دارای نظام پادشاهی شانس بیشتری برای پیروزی در انتخابات داشتند. در بریتانیا به محض پایان جنگ جهانی دوم، حزب کارگر یعنی سوسیال‌دموکرات با اکثریت تاریخی به قدرت رسید و وسیع‌ترین برنامه ملی یا در واقع دولتی کردن صنایع، بانک‌‌ها، زیربناها و خدمات را اجرا کرد. همان حزب در چارچوب نظامی که در آن، پادشاه امپراتور یک امپراتوری وسیع حاضر در چهار قاره نیز بود، برنامه پایان استعمار و انحلال امپراتور را به اجرا گذاشت. به عبارت دیگر، برنامه‌هایی که چپ‌گراترین ژاکوبن‌ها و استالینیست‌ها در خواب هم نمی‌دیدند، در چارچوب یک نظام پادشاهی واقعیت یافت. 

در آلمان فدرال، سوسیال‌دموکرات‌ها دهه‌ها بعد از هم‌مسلکان انگلیسی خودــ آن هم پس از کنار گذاشتن آخرین فانتزی‌های مارکسیستی خودــ از راه انتخابات به قدرت رسیدند. سوسیالیست‌های فرانسه نیز به دنبال هم‌مسلکان آلمانی خود به کمک ائتلاف با کمونیست‌ها در انتخابات ۱۹۸۰ پیروز شدند و برنامه وسیع دولتی‌سازی را اجرا کردند. 

از دهه ۱۹۹۰ به بعد، با سقوط اتحاد شوروی و حذف کمونیسم از معادلات سیاسی، روشن شد که برنامه دولتی کردن اقتصاد با واقعیات جهان امروز در دوران انقلاب صنعتی دوم نمی‌خواند. این سبب شد که کوشش تازه‌ای برای تعریف چپ صورت گیرد. این کوشش‌ها منجر به تعریفی شد که در آن چپ به معنای برنامه توزیع میوه‌های پیشرفت اقتصادی و خصلتی بر اساس عدالت اجتماعی جلوه می‌کند. احزاب چپ طرفدار گرفتن مالیات بیشتر از مرفهان و توزیع آن بین «مظلومان»اند. خدمات اجتماعی، بیمه‌های درمانی و بیکاری، پذیرفتن کارگران مهاجر جزو علائم مشخصه «چپ» به شمار می‌روند.

اما این تعریف از «چپ» نیز چندان عمر نکرد، زیرا احزاب «راست» نیز نظام به اصطلاح توزیع عادلانه را پذیرفتند. این احزاب به دولتی کردن اقتصاد پایان دادند، اما همه خدمات اجتماعی عرضه‌شده را ادامه دادند. 

این همسو شدن احزاب در چارچوب سیاست‌ها باعث شد که کوشش‌های تازه‌ای برای تعریف راست و چپ صورت گیرد. بر اساس این کوشش‌ها چپ شد لقب افراد و احزابی که مواضع اجتماعی‌ــ‌فرهنگی به قول خودشان ترقی‌خواهانه دارند: آزادی سقط جنین، حمایت از همجنسگرایان، دوجنسیتی‌ها و بی‌جنسیتی‌ها، رواداری با مهاجران از جمله مهاجران غیرقانونی، کمک به کشورهایی که روزی مستعمره بودند، اجازه دادن به زنان شوهردار که نام‌خانوادگی خود را به کار ببرند، طلاق آسان‌شده بر اساس توافق هر دو زوج، دادن یارانه به تولیدات هنری و فرهنگی، حتی اگر خریداری نداشته باشند، کوشش برای تصحیح خطاهای تاریخی، عذرخواهی از خطاهای گذشته، غرامت‌ دادن به بازماندگان بردگان واقعی یا خیالی، تصحیح متون تاریخی برای حذف عبارات، اصطلاحات و افکار نژادپرستانه، ضد یهود، ضد اسلام و برتری‌جویی برای قوم خیالی «سفید» به‌ویژه مردان سفید. 

می‌بینیم که در حال حاضر برچسب‌های چپ و راست‌ــ اگر هم روزی معنای خاصی داشتند‌ــ دیگر چندان معنایی ندارند و از دید زندگی سیاسی واقعی، کمکی به تحلیل اوضاع و یافتن راه‌حل برای مشکلات جامعه نمی‌کنند. 

هیتلر و حزب نازی با تعریف «چپ» به‌عنوان کنترل‌کننده اقتصاد و مالکیت دولتی در جناح چپ قرار داشتند. استالین با تبدیل سوسیالیسم به یک کیش، دست کم از دید تروتسکی در جناح راست قرار داشت.

برگردیم به ایران خودمان. تقریبا یک سال پیش از فاجعه ۱۳۵۷، خانم مارگارت تاچر که به‌تازگی به رهبری حزب محافظه‌کار رسیده بود، به تهران آمد. در دیدار با او در هتل هیلتون، خانم تاچر تعریف کرد که قبل از آمدن به تهران از ورشو، پایتخت لهستان که در آن زمان نظام کمونیستی داشت، دیدن کرده است. او با طنزی که مشخصه انگلیسی‌ها است، گفت: آنطور که می‌بینم، شما در ایران چپ‌گراتر از لهستانی‌ها هستید! در ایران آن زمان، سهم کنترل‌شده دولت از اقتصاد ملی بیشتر از سهمی بود که دولت کمونیست لهستان در اختیار داشت. نفت، تاسیسات زیربنایی، بانک‌های بزرگ، بزرگ‌ترین شرکت بیمه، راه‌آهن، شرکت‌های هواپیمایی و کشتی‌رانی و حتی سالن‌های موسیقی و تئاتر دولتی بودند. بسیاری از فیلم‌ها به خرج دولت تولید می‌شد. نویسندگانی که نمایشنامه‌هایشان در تئاترهای خصوصی راهی نداشت، در تئاترهای دولتی هنرنمایی می‌کردند. رادیو و تلویزیون در انحصار دولت بود و صدها هزار نوجوان به خرج دولت در داخل و خارج تحصیل می‌کردند. 

در همان زمان، سقط جنین آزاد شده بود (در سال‌ ۱۳۵۵‌) کسی با همجنس‌گرایان یا دگرباشان کاری نداشت، بیش از یک میلیون کارگر و کارمند مهاجر پذیرفته شده بودند، حقوق زنان در سطح متوسط بین‌المللی تامین شده بود و می‌شد گفت که خانم تاچر با قرار دادن ایران ۱۳۵۶ در جناح چپ جهانی، چندان به خطا نرفته بود. 

اما واقعیت این بود و هست که زندگی سیاسی یک فرد، گروه، حزب یا کشور را با یک برچسب نمی‌توان شناخت. یک نظام ممکن است همه مشخصه‌های یک برچسب را داشته باشد اما در عمل نمونه‌ای از محتویات آن برچسب نباشد. به عبارت دیگر، چپ‌گرایان نباید چپ‌گرایی خود را به صورت خصلتی برای خود درآورند. آنان باید ببینند چگونه می‌توان ایران را از بن‌بست کنونی با حداقل سوخت‌وسوز به درآورد و به حالت عادی یعنی حالت متعارف در مقیاس جهانی بازگرداند. در پادشاهی مشروطه در ایران همواره به شکل‌های گوناگون هم برای چپ جا بود و هم برای راست و در آینده نیز خواهد بود. 

بگذارید یک نظریه تحریک آمیز دیگر عرضه کنم: چپ ایرانی، در همه اشکال خود، در۱۳۵۷ با ائتلاف با راست مذهبی فریب خورد یا خود را فریب داد. این بار باید مواظب باشد که با دشمنی با پادشاهی مشروطه در دام فریب بزرگ‌تری نیفتد.

دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مقاله لزوماً سیاست یا موضع ایندیپندنت فارسی را منعکس نمی کند.

بیشتر از دیدگاه